... و خدایی که در این نزدیکی است
خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد. مرد نگاهی به داخل انداخت، در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که.... در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواندو از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به خداوند گفت : خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن! فرشته ی دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده! و سومی گفت راز زندگی را در کو ه ها قرار بده! ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی ازآنها قادر خواهند بود آن را بیابنددر حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس همه ی بندگانم باشد.در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا ! خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکرنمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند... و خداوند این فکر را پسندید..... با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ "چه آسمان تمیزی!" و امتداد خیابان غربت او را برد. غروب بود... مسافر آمده بود و روی صندلی راحتی، کنار چمن نشسته بود: دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است.... به آسمان نگاه کن، آن جا کسی است که همیشه به تو می اندیشد... ************************************ اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست، او جانشین تمام نداشتن های من است... ************************************ ترجیح می دهم سوار دوچرخه ام باشم و فکر کنم به خدا، تا این که در کلیسا باشم و به دوچرخه ام فکر کنم. "انیشتین" ************************************* باید در مشکلات گاهی سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن دارد... مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود، مراقب رفتارت باش که عادتت می شود، مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود، مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود. "امام علی(ع)" ساعت گیج زمان در شب عمر، می زند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است، می شود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظه ام پر شده از لذت، یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد، پس اگر می گریم، گریه ام بی ثمر است. و اگر می خندم، خنده ام بیهوده است... روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد او یک آکواریوم ساخت وبا قرار دادن یک دیوار شیشه ایی در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد. در یک بخش ماهی بزرگی قرار داد و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای ماهی بزرگتر بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمیداد. او برای شکار ماهی کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد ولی هربار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد میکرد همان دیوار شیشه ایی که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد... پس از مدتی ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم وشکارماهی کوچک امری محال و غیر ممکن است. در پایان دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آنسوی آکواریوم نرفت !!!! دیوار شیشه ایی دیگر وجود نداشت اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بلندتر می نمود و آن دیوار دیوار بلند باور خود بود!باوری از جنس محدودیت! باوری یه وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش ! بياييم دیوارهای شیشه ایی اطراف خود را که ناشی از باورهای غلط است بشکنیم. خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه ي آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم. يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن ها نگاه كردم..... اگر به دنبال جايي مي گشتي كه داد بزني... بدون كه دل خدا واست تنگ شده ميخواد صداش كني... واژه ها را بايد شست واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد. چتر ها را بايد بست، زير باران بايد رفت....
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !
زیر چشمی به خدا می نگریست !
محو لبخند غم آلود خدا ! ..
دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!
( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت : من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....
نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ،
ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
طفلکی بنده غمگین اَدم!
در میان لحظه ی جانکاه هبوط ... زیر لبهای خدا باز شنید ...
نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش...
نه به اندازه ی گلهای بهشت...
که به اندازه یک دانه ي گندم ، تو فقط یادم باش !
نازنینم اَدم .... نبری از یادم !!!
ادامه مطلب
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: شما چه کار می کنید؟....
ادامه مطلب
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
“با عشق، خدا“.....
ادامه مطلب
این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر
به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند.
این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد....
ادامه مطلب
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد....
ادامه مطلب
پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست
از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است ....
ادامه مطلب
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری ...
ادامه مطلب
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:"این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:"می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب،آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟!"
پسرک از پدر پرسید درباره چه می نویسی؟
پدر پاسخ داد:
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
-اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام .
پدر گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی؟
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت دردنیا به آرامش می رسی ....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
یك نفر در آب دارد میسپارد جان.
یك نفر دارد كه دست و پای دائم میزند،
روی این دریای تند و تیره و سنگین كه میدانید....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


